پسرک گل فروش ...

 

نمی دانم چرا این روزها ، کسی نمی خرد گل از من

صبح ها از باغ ، می چینم گل با زحمت

گل های زیبا می بُرند دستانم

امّا با مهربانی می آیم ...

از صبح تا به شب در خیابان ها می زنم پَرسه

می گردم پِیِ فردی که بخرد یک گُلِ من

امّا ...

در آخر گل ها پژمرده می شوند در دستانم

کار هر روز من این است ... !

به مغازه های گل فروشی می نگرم با حسرت

مگر چیست فرق گل من با آنها ؟

گل های او زیبایند همچون گل های من

گل های او گران است ، گل های من هم گران

ولی می فروشم به شما ارزان

آری! گل های من گران است ، گران ...!

ببخشید شما آقا ! نمی خرید گل از من ؟

ارزان است برای شما

خانم ، گل نمی خواهید؟

شما چطور؟ نمی خرید گل از من ؟

باز هم دارم امید !

می دانم که روزی او خواهد آمد

و گل هایم را خواهد خرید ، تمامش را ...

خواهد آمد ...!

خواهد خرید...!

1389/12/25

 

/ 7 نظر / 76 بازدید
مصطفی

سلام شعر رو خودت گفتی تازه ممنون بخت امسال برایم یار است عطشت را عطشم غمخوار است بفدای لب عطشان حسین اولین ذکر بس از افطار است[لبخند]

مصطفی

اقا محمد شرمنده ولی تو ارشیو وبلاکت نوشتی امرداد درستش کن

مصطفی

سلام شعرتو میتونی اینجور اصلا کنی گل فوروشم گل فوروش روزگارم بد نیست اندکی مزدی بگر سوی خانه می برم مادرم در گوشه ای از خیابان بزرگ دست مال می دهد خواهرم در روی ریل مثل من گل می دهد چهارش یک دل باک سر افطار خدا نان خشکیده ز کین برده عقل دل یار تاهمین جا بیشتر به ذهنم نیامد خداحافظ[دلقک]

رحیم ملکی

سلام امیدوارم در غربت خوب و خوش باشید .طاعاتتان قبول در گاه حق. از اینکه لطف کردی سری زدی بسیار ممنونم. آرزوی توفیق برای همتون دارم

گاه گویه ها

سلام شعر روان و زیبایی بود . اگر دوست داشتید شعر بچگی من که قریب به همین مضمون است را بخوانیدو نظر ارزشمندتان را عنوان کنید. در این ایام عزا التماس دعا دارم