سُـهـیـلی - داکــا
وب نوشته های یک پسر که همیشه لبخند می زند ... !
قالب وبلاگ

خودم . در حال خواندن شعری که خودم سروده بودم!

شروع می کنم به نام خدا

شکرگزارشم که حال خوش داد به ما

یه گوشه ای از این دنیا

یه جاییه که بهش می گن داکا


نمی دونم چی شد چجوری اومدیم به اینوَرا

ولی هر جوری بود شدیم قاطی این بنگالیا

نگید بَدَن که هستم عاشق اون لُنگیا

نمیدونید چه حالی داره بچه ها

وقتی میشی سوار اون ریکشایی ها

یه روزی ثبت میشه توی کتابا

که اینجا هم شهریه به اسم داکا

اینجا میرم مدرسه نورعلم داکا

معلم ریاضیمون شده بابا

آقای کاشی هم شده مدیر ما

خانم امینیان میگه به ما

درس زبان ، درس محبت و صفا

توی مدرسه می کنیم بازی با بچه ها

آمارمون هم زده بالا

هر کی بشنوه میگه حیرتا

بابام میگه درس نداری تو بابا؟

شعر میگی واسه ی ما؟

میگم چرا  ،  فردا امتحانه بابا

سؤال ها رو میدی به ما؟

تا که نشم پا در هوا؟

میگه چرا ، میشه بابا

ولی اینجوری فایده نداره ها

فردا سرت میشه بی کُلا

میگم بابا ، راس میگیها

دیگه برم سر اصل ماجرا

میخوام بگم که ای رفقا

عمر ما همینجوری میگذره ها

پس بیاید به شادی بگذرونیم این روزا

کنار هم بشینیمو کنیم صفا

دیگه تموم شد این شب بافته ها

همتون رو میسپارم به خدا

ما رو نکنید فراموش توی دعا!

نویسنده:خودم!

[ یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ محمدسهیلی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

باران نباش که باالتماس به پنجره بکوبی و نگاهت کنند!ابرباش تا باالتماس نگاهت کنندکه بباری... توجه : استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است .
نويسندگان
امکانات وب
ساعت به وقت داکا

استخاره با قرآن
استخاره با قرآن


Forghanphoto